خوبین ؟ خوشین ؟ چ خبرا ؟؟؟؟؟
بنده هم خوب وزیتم خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

چند وقتی نبودم وبم گرد خاک گرفته ی لحظه برو کنار
فوووووووووووووووووووووووووووووووووت ببخشید اون گوشه خاک نشسته بود خووو :دی

کلی خاطره دارم ک بگم تموم نمیشه پس ب سه قسمت نا مساوی تقسیم میکنم خخخ هر کدومش تو ی اپم میگم تا تموم شه این
خوبه داا

اول از تعطیلات عید بگم ک خیلی هم خوش گذشت بهله بهله

دقیقا نمی دونم کی بود ساعت 6 اینا بود بیدار شدیم تا حاضر بشیم ساعت 8 اینا شده بود خخخ سوار ماشین شدیم رفتیم خونه
خاله اینا اخه با دو تا خاله هام رفته بودیم خخخخخخ
یکم منتظر شدیم تا خالم اینا اومدم و بعد اونا فریناز اینا رسیدن خخخ ( دخمل خالم منظورم دا)

راهی شدیم رفتیم منم تو ماشین خابیدم خخخخخ نرسیده بودیم زنجان ک زدیم کنار جاده صبونه بخوریم خخخ .
هوا هم بسی نا جوان مردانه سرد بود
دیگه کلا صبونه رو رو ماشین خوردیم خخخخخ جاتون خالی چسبید خخخخخ

بعد خوردن صبونه سوار شدیم بازم رفتیم رفتیم من و داداشمم محمد طبق معمول سر نشستن کنار پنجره دعوا میکردیم کلی ادا در
میاوردیم
بعد چند ساعتی رسیدیم قیدار نبی ( خدابنده ) رفتیم مسجد قیدار نبی بعد از خوندن نماز رفتیم ناهار بخوریم
اینا برا ناهار غذا اماده کرده بودن
اومدیم و کنار مسجد ی جایی بود نشستیم ناهار خوردیم بابا اینا رفتن تو ماشین یکم استراحت کنن ما ام نشستیم تو اون سرما بیرون کلی خندیدم البته لازم ب ذکر پسر خاله سعید ن ک شوخ تشریف دارن کلی ترکیده بودیم
از خنده بعد ی ضد حال میزد حالمون گرفته میشد خخخ

بعد از نیم مین با با اینا گفتن بیاین جمع کنین بریم دیر میرسیم جا پیدا نمیکنیم خخخ

سوار ماشین شدیم و مقصدمون همدان بود :دی تو راه همدان ک بودیم من و ابجیم داداشم کمر بند نبسته بودیم ن ک کلا تو
ماشین کشتی میگرفتیم

معلوم نشد اخه کمر بند بستن منم با جنگ و دعواس کلی میکشم کمر رو تا بندازم سر جاش نمیشد حالا پتو رو انداختم رو پام تا
دیده نشه نبستم پلیس نگه داشت بابا کارت ماشین اینارو نشون داد میخاستیم ک بریم پلیس برگشت گفت اون پشتیا ک
نشسته بدن کمربند نبسته بودن ببندن
خخخفک کنم ساعت 6 یا 7 بود رسیدیم همدان رفتیم جا پیدا نکردیم اخر سر رفتیم محل های اسکان حالا بگو کجا بود تو نمایشگاه
وسایل بردیم بعد از خوردن شام اینا گرفتیم خابیدیم تا صبح زود بریم
من ک کلا خابم نبرد همدان خیلی سرد بود حالا خوبه لباس گرم برده بودیم خخخ من ک قندیل بستم
حالا یکم چرت زدیم بیدار شدم دیدم ساعت 6 صبح بعد یکی یکی همه ام بیدار شدم صبونه رو خوردیم وسایلا رو جمع کردیم تو
ماشین رفتیم یادم رفت بگم شب اون روز دوستم نصیبه منو گذاشته بود سر کار خخخ
شماره موبایل مامانم داره ولی من مال اونو نداشتم شب اس داد گفت مریم نترس من یکی از فامیلاتم منم فکر کردم الان دختر
عموم هستش اس دادم گفتم شما گفت عروس عمتم پیش خودم کلی فکر کردم گفتم اخه من عروس عمه ندارم ک یا ابل فرض این
از کجا پیدا شد
براش نوشتم ک عروس عم ندارم گفت بابا مریمم با گفتم دیوونه مریم عروس عمومه
کردم گفت من دکترم !
گفتم نصیبه تویی گفت اره گفتم نصفه جونم کردی گفت کلی ترکیدم از خنده ب خاطر اس هات حالا اون شب ک گذشت فردا ک راه
افتادیم اول رفتیم تعمیر گاه ترمز های ماشینمون ادا در میاوردن خخخ ی نیم مینی اون جا معطل شدیم ب نصیبه اس دادم زنگ بزنم
بحرفیم گفت اره زنگ زدم کلی حرف زدیم میگه الان میخاین کجا برین گفتم ارامگاه بو علی سینا گفت از طرف منم بوسش کن
خخخخ گفتم چشم حتما
کلی پشت تلفن خنگول بازی در اوردیم ماشین ک تعمیر کردن رفتیم ارامگاه بو علی سینا ک خیلی باحال بود خخخخخ بعد رفتیم
ارامگاه بابا طاهر
از اون جا رفتیم گنج نامه چون دیدم دیر میشه نصف راهش ک رفته بودیم دور زدیم رفتیم کنار جاده زدیم ناهار خوردیم بعد کلی ادا
بازی در اوردن من و فریناز سوار ماشین شدیم تا بریم اصفهان خخخ
منم فقط تو ماشین میخابیدیم پسرخاله سعید ک رکورد رو شکسته بود همش میخابید خخخخ

رفتیم شب بود رسیدیم امام زاده ابراهیم ماشین نگه داشتن تا بریم نماز بخونیم خخخخخ دیگه همه تصمیم گرفتن شب بمونیم تو
همون امام زاده کنار جاده خخخخ
بعد این ک شام خوردیم من و فریناز ک خابمون نمی برد کلی گفتیم خندیدم خاله جونمم ک خابیده بود بلند شد با عصبانیت گفت
بگیرین بخابین دیگه اه با یه لحنی گفت ک من و فریناز کلی خندیدیم بقیش بمونه برا اپ بعدی
حالا دیروز بعد از ظهر ساعت 5 من و نصیبه و مریم ( عروس عموم ) و معصومه ک خیلی جومون صمیمی هستش با هم رفتیم
کتابخونه جاتون خالی کلی خنگول بازی در اوردیم نصیبه صدای ببعی در می اورد کلی میخندیدیم انگار ببعی رو قورت داده بوددد
خخخخخخخ

برگشتم بهشون میگم الان از فردا مسعول کتابخونه تو ی کاغذ مینویسه از در اوردن انواع صدای حیوانات علل خصوص ببعی جدا خود
داری فرمایید دیگه اینو ک گفتم هممون پخش شده بودیم رو میز خخخخخ
داشتیم معلممون دیر اومد ما ام کلی خنگول بازی در می اوردیم
اهنگ درست کرده بودیم نصیبه میزد رو میز
زمین
کلا کلاس نبو د ک مجلس عروسی بوددد خخخخخخخخخخخخخخخخولی ای حال داد ترکیده بودیم از خنده من ک صورتم مثل گوجه قرمز شده بود بعد خانوممون اومد تو کلاس هممون نیشامون باز بود
خخخ برگشته میگه چیکار میکردین نصیبه گفت خالم لغت زبان حفظ میکردیم خخخخ گفت این جوری گفت اره میخای ی ریتیمی از
حفظ کردنمون بریم ی بار این طوری کردیم خانوم گفت بسته بسته هنگ کرد
بیچاره وای کلی خندیده بودیم فقط 
بعد اومدم خونه 5 برگشتم مدرسه تا 6 :30 کلاس تقویتی داشتیم ابجیم گفته بو د هر وقت کلاست تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت
بعد کلاس زنگ زدم با ماشین اومد دنبالم از اون جا هم رفتیم خونه عموم کلی خاطره ی خنگول بازیای مدرسه
رو برا شون تعریف کردم دیگه بر چسب شده بودن رو زمین خخخخخ

خسته شدم دیگه
دوستون دارو شدید شدید خخخخ بای بای
[ سه شنبه 27 فروردین 1392 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ مهندس مریم ]
تبلیغات 











خوبین چ خبرا




سپاه تو شبستر
ولی من چادری نیستم دیگه دیگه ی روز بود
هر طوری بود من چادرم درست نگه داشتم نخوره زمین و گرنه کی میخاد بشوره البته مامانمم نمی شوره ک بگم خسته میشه
پیام بازرگانی مزاحم



! فرستاده بودن اداره درستش کرده بودن 


خوبین دلم بسی براتون تنگولیده بود 






























تا بیدار شی از خواب بعد بالشارو میکوبیدیم رو سرهم





قط هم این شبکه رو
عقده خالی کردیم ولی فقط این سر سره سوار 













بـــــزرگــــــــــ کـــ میشـــــــوی
من این شعرو دوست دارم حرف دلم میزنه

میدونید برا چی میخندم چون ماه رمضون نخوریداااا روزتون باطل میشه









رفتنی بیدارم کردن بعد مخ ابجی رو زدم رفتیم پارک دور زدیم منم شیشه رو اوردم پایین سرد بود عالی بود هواش


فک کنم 1 ساعت حرفیدیم 


























سه سال چه زود گشت انگار تازه برا اول راهنمایی ثبت نام کرده بودم .. هعی
....
بای

